اغاز کسی باش که پایان تو باشد.
از رئیس تیمارستانی پرسیدند آیا هرگز دیوانه ای تورا فریب داده است؟ گفت:آری. روزی در گوشه ی حیاط دارالمجانین پنهانی مراقب دیوانگان بودم، ناگهان دیدم دیوانه ای اطراف خود را به دقت وارسی کرد. همین که دید کسی مواظب او نیست کفش هایش را کند و از تیر برق وسط تیمارستان با زحمت و مشقت فراوان بالا رفت و به هر جان کندنی بود خود را به نوک تیر رسانید. آن گاه کاغذی از جیب خود درآورد،با آب دهان تر کرد، به انتهای تیرچسباندوبا احتیاط به پایین آمد. من که شاهداین امر بودم کنجکاویم سخت تحریک شدوبه خود گفتم به هر طریقی هست باید از سر این کار خبردار شوم وببینم در این کاغذ چه نوشته است.گذاشتم تا شب رسید و تیمارستان خلوت شد واز سرو صدا افتادوهمین که دیدم رفت وآمد قطع شده است من نیز کفش ها ولباس هایم را درآوردم و یکتا پیراهن ویکتا شلوار با مشقت بسیار خود را به بالای آن تیر رساندم.وقتی کاغذ را کندم و با ولع هر چه تمام تر خواندم دود از مغزم بلند شد.می دانید روی آن کاغذ چه نوشته بود؟ ( انتهای تیر)
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









