اغاز کسی باش که پایان تو باشد.
بر دفتر خیال افسانه های تلخ چه بسیار مانده است اما من از فراز صبح که اکسیر زندگی است فریاد خنده می شنیدم و نومید اواز صبح سپید و پرواز امید جانی به وجود در امده از عشق زندگی از تیرگی رها و غرقه بنور...
:ادامه مطلب:
بهار(ملک الشعرا)
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









